قاصدک

                                     

قاصدک آمده بود. وچه سرگردان بود. گفتم اورا : چه خبر آوردی ؟ ...هیچ نگفت.!گفتم خبر از کوی نگارم داری؟...هیچ نگفت!.

گفتمش : خبر عهد و وفا....؟یا خبر وصل نگار؟ یا که از مرگ رقیب ...!؟.....اما نه !... خبر مرگ رقیبم هرگز . جز من و او که رقیبی نیست!...او رقیب من و ، من عاشق او. برده از من دل و من هم باید ، بتوانم که دل از اوببرم.!...آه چه شد؟ چه شد ای قاصدک بی خبرم؟!

لب گشود و گفت این بار ....: آمدم تا خبری را ببرم! گفته آن یار که نزد تو بیایم و بپرسم از تو ..."زندگی چیست؟عشق کجاست؟ و چقدر این عشق به حقیقت نزدیک است؟ "

گفتمش پس بشنو آنچه که من میگویم.وببر آنرا نزد او بی کم و کاست. زندگی را هر کس به طریقی بیند..یکی از دل...یکی از عقل...یکی از احساس. دیگری با شعر آن یکی با پرواز..! گفته اند :"حسی است از غربت مرغان مهاجر"....وچه زیبا گفتند.

عشق را هم چون حادثه ای می دانند...بهترین چیز را هم ، همه می دانند.!!. جای دیگرگفتند:"زندگی سیبی است. گاز باید زد با پوست!"...اما نه!........به گمانم که چنین گاز زدن بیرحمی است....اگر بعد از گاز ... نیمه کِرمی بینیم.!!! خنده دارد اما ....آن زمان است که باید پرسید زندگی چیست ؟ عشق کجاست؟!.... شاید آن کرم ، بهر روزی به درون آمده است. یا که از بیم صیاد ؛ گوشه سیب ، پناه آورده است.! .. تو به آن یار بگو : زندگی باران است. زندگی دریاست.....

 

 ....زندگی یاس قشنگی است که دل می بوید.

زندگی راز شگفتی است که جان می جوید.

زندگی عزم سفر کردن دل در ره معشوق است.

زندگی آبی دریاست و عشق......

....غرق دریا شدن است.

ولی ای دوست بدان ....

میتوان غرق نشد.

میتوان ماهی این دریا شد.

شاد و خرم به شنا پرداخت.

شرطش آن است که "عاشق" نشویم!...

...جای آن از ته دل ...واز سر جان....همه را

دوست بداریم.

همه چیز و همه کس....همه نقش و همه رنگ....همه شادی ، همه غم...................

 

...به خودم آمدم و دیدم قاصدک دیگر نیست! و نمیدانم از کی ، با خودم حرف زدم.!! و صد افسوس که آخر نشنید از من :

   

"" زندگی انگوری است...دانه دانه باید خورد.! ""

/ 0 نظر / 9 بازدید