دوباره تو

چنان آهسته و بی صدا آمدی و

چنان آرام بر خانه دل صاحب شدی

که آمدنت را هیچ نفهمیدم

گاه رفتن هم، بی صدا رفتی

تو رفتی و خاطرت در یادم ماند

تو رفتی و من بی صدا در خود شکستم

تو رفتی و من از درون تهی شدم

همچون مترسکی برای مزرعه

باز مترسک را دلیلی برای ماندن هست

مرا هیچ نیست

مدتهاست تکرار نامت،ذکر شب و روز من است

و من در این فکر،

تو کجایی ؟

چه می کنی ؟

آیا خنده میهمان لبانت می شود گاه گاه ؟

آیا هنوز ، شاهزاده ،،

ملکه رویایت را ، به یاد داری ؟؟؟

آه که چه شیرین بود وقتی مرا

ملکه حیات خد می خواندی

و آرزویم ،

شادیت بود و

پاک شدن نامم

از ذهن و دلت .

دوباره ،

با سلامی شیرین آمدی

غوغایی در دل برپا شد

تنم لرزید

روح خسته ام

آشفته بود

آشفته تر شد

تهی از تمام واژگان شدم

تنها یک جمله با من بود

دوست می دارم من تو را .

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید